هارون وهومن ( گروهى از پژوهشگران )
99
سفرنامه هاى خطى فارسى ( فارسى )
بردهها را باختند . من 15 فرانك و او پنج شش فرانك باخت . « 1 » يك آدم كوچك در اينجا است كه خيلى ديدن دارد . چند مرتبه در پاريس و پارسال در منتكارلو از اين آدمهاى كوچك ، مرد و زن ، ديده بودم ؛ ولى به اين كوچكى هيچ ديده نشد . خيلى قشنگ و اندامش متناسب بود . هيچچيز به اين بامزگى « 2 » نمىشود . 19 سال دارد . نيم ذرع « 3 » ما و 62 سانتىمتر قد او است . يك زلفها داشت ، مثل گلابتون . خيلى قشنگ راه مىرفت [ و ] حرف مىزد . دستش را انداخته بود به كمر يك دختر سه چهار ساله و با او راه مىرفت و حرف مىزد . از عكس خودش كارت دارد . مىآورد ، مىفروشد . يكدانه از او خريدم . بيرون آمده ، روانهء هتل شديم . روز يكشنبه ، 16 مارس 1913 م . ؛ [ 7 ربيع الثانى 1329 ه . ش . ] امروز به نهار [ در ] خانهء مادام بلانكى وعده داريم . ساعت 10 [ صبح ] يحيى خان را بيدار كردند كه زودتر برخيزد ، ولى باوجوداين ظهر شده و هنوز حاضر نبود . بالاخره ساعت نيم بعد از ظهر از هتل روانه شديم . نزديك به يك بود كه رسيديم . خانم صاحبخانه و دخترش آمدند جلو ، پذيرايى كرده ، داخل سالن شديم . بعد خانم به من گفت : برويم بالا [ به ] اتاق من ، كلاهت را بردار ، ژاكت را بكن . رفتيم بالا . اتاق خوابش بود . تختخواب گذاشته و لازمات ديگر ، از قبيل آينه و غيره . كلاهم را برداشته ، ژاكت را كنده ، پايين آمديم . گفت : بعد از نهار ، شما را مىآورم بالا ، اتاقهامان را نشان مىدهم . چون دير بود ، رفتيم سر نهار . روى ميز يك ماهى بزرگ كه « لانگوس » مىگويند ، گذاشته بودند . بريده ، قسمت براى همه گذاشت . يكقدرى خوردم ، ولى بسيار چيز بدى است . باقى ماند . بعد از اين ، « ول اوان » آوردند . هركس به قدر اشتها برداشت . چيز خوبى بود . بعد نخودفرنگى كه توى او قدرى گوشت خوك ريز كرده بود و كمى هم كاهوى پخته ؛ بعد يك غذاى گوشتى كه سه جور سبزىآلات دور او چيده بودند : سيبزمينى و هويج و آرتيشو .
--> ( 1 ) . در اصل : باختيم ( 2 ) . در اصل : مزهكى ( 3 ) . در اصل : زرع